تبليغاتX
مـاهـی گـیـری
بسم الله الرحمن الرحیم و ان یكاد الذین كفروا لیزلقونك بابصارهم لما سمعوا الذكر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذكر للعالمین
هر که دارد هوس ماهی گیری بسم الله!...
      وقتی رفتی آسمون تر شد!
                جمعه 14 تیر1387 ساعت 15:31



یا لطیف ارحم عبدك الضعیف
پــروردگــارااا تــو دوســت‌تــریــن دوســتــان بــرای دوســتــانــت هــســتــی، و حــاضــرتــر از هــمــه در کــفــایــت آنــهــایــی کــه بــه تــو تــوکــل مــی‌کــنــنــد...!
مــگــه مــیــشــه یــه قـــنـــارى تــــوى بــــغـــض آواز بــخـــــونـــه...؟!
يـا کـاشِـفَ الـکَـرب عَـن وَجـهِ الـحُـسَـيـن اِکـشِـف کَـربـی بـحـقّ اخـيـکَ الـحُـسَـيـن!
الـلـهـم صـل عـلـی مـحـمـد و آل مـحـمـد و عـجـل فـرجـهـم والـعـن اعـدائـهـم اجـمـعـیـن!
امام سجاد عليه السلام در این روایت کسانی را که در زمان غیبت امام زمان اروحناه فداه زندگی می کنند ولی مسئله غیبت نتوانسته آنان را در قید و بند غفلت اسیر کند و در انتظار ظهور آن بزرگوار به سر می برند، برترین مردمان هر زمان معرفی فرموده اند. زیرا آنان توانسته‌اند با عقل و فهم و معرفتی که خداوند به آنان داده است نه تنها گرفتار عادات اجتماعی غفلت از امام زمان(عج) نباشند، بلکه توانسته اند آن چنان در حالات روحی خود تحول ایجاد کنند که مسأله غیبت برای آنان همچون مشاهده، شود. بنابر فرمایش امام سجاد عليه السلام این گونه افراد شیعیان راستین اهل بیت و پیروان واقعی خاندان وحی می باشند.

دوشنبه 10 تیر ساعت 3:13 دقیقه صبح...!!! همین چند مین پیش وبلاگ رو آپ کردم و الانم دارم واسه پست بعد می نگارم...!!! گشنم بود، زدیم تو کار غذا...!!! عدس پلو داغ کردم، از همونا که هیچ کس نتونست بخوره، بعد میخواستی بکنی تو حلق من...!!! زبون...!!! دیدم الان خوابی گفتم لات بازی در بیارم بهت زنگ بزنم قطع کنم که خوابت کوفت بشه...!!! دلم نیمد...!!! شانس اوردی...!!! و گرنه نمیزاشتم تا صبح بخوابی، دخـتـر نـرگـس...!!!

چهارشنبه 12 تیر ساعت 8:34 صبح... گشنمه...!!! فکر کن 5 بسته سی دی خام، جدا جدا، یه بسته دی وی دی، خریدیم، یه خورده اش رفته، با بقیش چه کنم؟! امیدوارم آب بشه بره، ایشاالله...!!! یه جلسه مهم داشتیم واسه تغییرات... شب میخوابن، صبح که بیدار میشن یادشون می افته که باید نطق(تخم) کنن...!!! 3 تا همکار بد داریم که اگه برن یا جا به جا بشن‌هااااااااا اونجا میشه نفس کشید، چه قدر بدم میاد از آدم نفهم، کج فهم، اصن نفهم، دیگه نبفهم، جز اون دسته آدمایی است که همیشه خون دماغن...!!! درسا رو بگوووووووووو، کارای عقب افتاده رو بگوووووووووو...!!! پروردگارااااااااااااااااااا کمک کن، رحم کن، ببخشای...!!!

بعد از کلی التماس و ناز کشی بالاخره لب باز کرد!!! دوس ندارم هیچ وقت گریه کنی!!! هیچ وقت...!!! ولی من هنوز لاتم و تو هم منو درست نکردی...!!! راستی داشتم، یعنی میخواستم بهت بگم که گشنمه...!!! بعد از چند مین که فرصت شد بهش بگم، وقتی داشت چایی میخورد، گفت: تو برو کوفت بخورررررررررررررررر...!!!
خـــــداحـــــافـــــظ...!!!
جمعه 14 تیر...!!! امروز مثلا اضافه کاری نرفتم که به کارام برسم...!!! اصن نیدونم باید از کجا شروع کنم...!!! چه قده این چند وقته پول خرج کردم...!!! پنجشنبه تو جلسه ای که درباره سایت بود، یه خورده تخمه آفتاب گردون رو میز(مدیر) بود، وقتی من رفتم بچه ها شروع کرده بودن به خوردن، منم شروع کردم، جلسه ای بوداااااااااا...!!! همه در حال تخمه خوردن بودن...!!! کر کر خنده هم بود...!!! خوش گذشت...!!! بعدش هم با یکی از برو بچ زدیم به سمت انقلاب واسه خرید کتاب های آی اِلس، ولی چیزی نخریدیم، تا بعدا از استادش بپرسه چی خوبه چی بده...!!! یکی از همکارا، یه بار گفت: شمارتو بده...!!! دادم...!!! بعد هی جلو اینو اون میگفت: یه وقت اس ام اس ندی هاااااااا...!!! دیروز بهم گفت دوباره...!!! نیگاش کردم از اتاق اومدم بیرون...!!! وقتی اومد تو اتاق ما، جلووووو همه، البت کسی حواسش نبود، بهش گفتم: یه بار دیگه جلو اینو اون بهم بگی اس ام اس و ایناااااااااا یه چیزی بهت میگم، یه وقت ناراحت نشی...!!! بعد رو کاغذ نوشته بود: منتظرم ببینم چی میخوای بهم بگی؟ داد دست همکارم که بده به من...!!! بعد چند مین بعد زنگ زد، گفت: اینجا همه شماره همو دارن، لازم نبود جلو همه بگی، من منتظرم ببینم چی میخوای بهم بگی؟ بعدم اصن نزاشت حرف بزنم، قطع کرد...!!! فکر کرده خیال کرده...!!! اصن حوصله آدم نفهم، کج فهم، اصن و ابدا نفهم رو ندارم...!!! زود میزنم تو حالش، که قل بخوره بره بی افته تو قوطی، که شب مامانش بزارتش دم در...!!!

دیگه قرار شد از این هفته ایشاالله دیگه ساعت 15 کارت بزنم و برم سراغ زندگیم...!!! تو این نزدیک به 2 مـــاهـــی که امتحانام تموم شده هنوز یه شب مثل بچه آدم نخوابیده ام، یا خوابم برده، یا دیگه به زور که ساعت 4 صبح است خوابیده ام، یا نخوابیده ام...!!! روزی یه وعده غذاااااااااااا...!!! داغون شدم حسابی...!!! 55 ساعت اضافه کاری خیلی زیاده...!!! دیگه نمیزارم بیشتر از 20 ساعت بشه...!!! 20 ساعت هم تازه زیاده...!!! 5 ساعت خوبه...!!! دلم حلوا میخواد، یه لیوان آب پرتغال...!!! نمی دونم چرا اصن این چند روزه این جوری شدم...!!! پروردگاراااااااااااااااااااااااااااا کمکم کن...!!!
حـــــالـــــش بـــــبـــــر: (1) (2) (3) (4) (5) (6) (7) (8) (9) (10)
يكى از راويان حديث و از اصحاب و دوستان امام جعفر صادق عليه السلام به نام ابوبصير ليث مرادى حكايت كند: پس از آن كه امام جعفر صادق عليه السلام به شهادت رسيد، روزى جهت اظهار هم دردى و عرض تسليت به اهل منزل حضرت، رهسپار منزل آن امام مظلوم عليه السلام گرديدم. همين كه وارد منزل حضرت شدم، همسرش حميده را گريان ديدم، و من نيز در غم و مصيبت از دست دادن آن امام همام عليه السلام بسيار گريستم. و چون لحظاتى به اين منوال گذشت، افراد آرامش خود را باز يافتند. آن گاه همسر آن حضرت به من خطاب كرد و اظهار داشت: اى ابوبصير! چنانچه در آخرين لحظات عمر امام جعفر صادق عليه السلام در جمع ما و ديگر اعضاء خانواده مى بودى، از كلامى بسيار مهمّ استفاده مى بردى. ابوبصير گويد: از آن بانوى كريمه توضيح خواستم؟ پاسخ داد: در آن هنگام، كه ضعف شديدى بر امام عليه السلام وارد شده بود فرمود: تمام اعضاء خانواده و آشنايان و نزديكان را بگوئيد كه در كنار من حاضر و جمع شوند. وقتى تمامى افراد حضور يافتند، حضرت به يكايك آنان نگاهى عميق انداخت و سپس خطاب به جمع حاضر فرمود: كسانى كه نسبت به نماز بى اعتنا باشند، شفاعت ما اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام شامل حالشان نمى گردد. قابل دقّت است كه حضرت نفرمود: شفاعت ما شامل افراد بى نماز نمى شود، بلكه فرمود: شفاعت ما شامل حال افراد بى اعتناء به نماز، نمى شود.
خــورشــیــدُ ازم گـرفـتـن، شـكـر شــب ســتــاره پـیـداسـت...
یــه آتــیــش پــاره كــه خــیــلــى ســردشــه...!!!
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکين بولاية امـيـرالمومنين و الائمة الاطهار عليهم السلام!
يــا رب الــزهــراء بــحــق الــزهــراء اشــف صــدر الــزهــراء بــظــهــور الــحــجــه!
یــا عــلــى...!!!


ماهى گیرى شد به كمك   | 



      وقتی رفتی باز هوا بد شد!
                دوشنبه 10 تیر1387 ساعت 2:37



یا لطیف ارحم عبدك الضعیف
پــروردگــارااا تــو دوســت‌تــریــن دوســتــان بــرای دوســتــانــت هــســتــی، و حــاضــرتــر از هــمــه در کــفــایــت آنــهــایــی کــه بــه تــو تــوکــل مــی‌کــنــنــد...!
مــگــه مــیــشــه یــه قـــنـــارى تــــوى بــــغـــض آواز بــخـــــونـــه...؟!
يـا کـاشِـفَ الـکَـرب عَـن وَجـهِ الـحُـسَـيـن اِکـشِـف کَـربـی بـحـقّ اخـيـکَ الـحُـسَـيـن!
الـلـهـم صـل عـلـی مـحـمـد و آل مـحـمـد و عـجـل فـرجـهـم والـعـن اعـدائـهـم اجـمـعـیـن!
حـضـرت سـجـاد فـرمـودنـد: انــتــظــار فــرج از بــزرگ تــرین نــوع فــرج اســت...!!!

چهارشنبه 5 تیر 87 و ایناهِ...!!! چه جالب...!!! همین یه هفته پیش همین موقع داشتم می‌نوشتم و بعدش آپ کردم...!!! از اون شب هم دیگه نشد هیچی بنویسم...!!! فرداش یعنی 5شنبه هفته پیش(30 خرداد) دیگه رضایت دادیم به خرید گوشی...!!! با این که بچه ها خودشونو کشتن که اینو نگیرم اما نرفت تو مخم...!!! خووووب خیلی خوشم اومده بود ازش...!!! 314.000 گرفتم، 10.000 هم یه 1G مموری، یه کیف قرمز 2500...!!! تازه بعدشم هم 3000 تومن مجبوری شیرینی گوشی دادم...!!! خیلی راضیم خدا رو شکر...!!! فقط کسی نیست زنگ بزنه...!!! همش تو کیفه...!!! اون روز که برگشتنه به وحیده گفتم تو بگیر دستت بیار، من بدم میاد، فرداشم اصن نبردمش سر کار...!!! بدم میاد دستم بگیرم...!!! حالا مامان کیف قرمزشو دیده بود هی جیلزو ویلیز میکرد که چرا اینو گرفتی و...!!! به قول شراره زدیم به ترک بازی و به بابا نشون دادم و گفتم: یه خط 150.000 واسش بگیر، گفت: اینا خوووب نیست، باید یه خط خووووب گرفت، گفتم: باشه یه خط خوووب بگیر، ولی زود بگیر هاااااا این شارجی ها زود تموم میشه هااااااا...!!! خنده!!! بعد مامان اومده میگه خووووب بلت شدی هاااااااااااااا...!!! زبون...!!! حالا شنبه سر کار، هر کی از راه میرسید: گوشی خریدی؟ مبارکه...!!! بده ببینیم و... کلافم کردن...!!! رو خطم که یه 5000 تومن بود، الان(دوشنبه 10 تیر ساعت 2:8 دقیقه بامداد) 100 تومنش مونده، فقط 294 تا واسم اس ام ام(س) اومده و منم 214 تا سند کردم...!!! یکشنبه...!!! یه روز که وقتی روز شد...!!! عجب شبی داشت...!!! شنبه شب فکر کنم ساعت نزدیک 21 بود که خوابم برد، وقتی بیدار شدم ساعت 1:15 روز یکشنبه بود...!!! نشستم سر کارام، از لباس اتو کردن تا پاکستان و یه عالمه کارای دیگه و...!!! ساعت نمی دونم چند بود که ایستگاه میردوماد بودم، بعدش رفتم دم پارک بهشت مادران، آمدن کرداههِ، با یه ماشین در بست به سمت فردوسی...!!! رفتیم تو و نشستن، سفارش دادن، 2 سالاد، یه آب معدنی، یه نوشابه، و میگو سرخ کرده...!!! اون قده نشستیم که دیگه یارو به زبون بی زبونی صورتحساب رو اورد گذاشت رو میز...!!! 16.400 شده بود...!!! دیگه زدیم بیرون به سمت، جنگل...!!! تو جنگل که بودیم یهو یه کجل فهم زنگ زد که پَسِ اون یوزر رو بده که یه چیز پاک کنم، چرا؟ رفته فضولی کرده، سی دی برداشته و...!!! اعصابمو ریخت بهم...!!! خلاصه یه 20.000 خرجیدیم...!!! بعدش هم که اومدم خونه، زنگ زدم به بابا که من باید الان یه چیز بخرم که قفل داشته باشه، اون قده عصبی بودم که حتی ممکن بود برم یه گاوصندوق بگیرم بیارم...!!! بابا که اومد رفتیم یه چیز گرفتیم با یه صندلی که پیشنهاد خودش بود و شد 240.000 تومن...!!! عجب روزی بوداااااااااااااا...!!! خستم کرد حسابی...!!! الان بدن درد داردم ناجور، در حد گریه...!!! کیست که مرا بفهمد؟؟؟...!!! بعدش هم که تا 1:30، 2 داشتم جا به جا میکردم، بعدش در حالی که داشتم اس ام ام(س) جواب میدادم، چشمام بسته شد، گوشی از دستم افتاد و خوابم برد تا 5 صبح...!!! صبح که بیدار شدم، خندم گرفته بود، که من این قده خسته بودم یعنی؟؟؟...!!! دوباره تا 6:30 کارامو کردم و رفتم پاکستان و بعدش هم تا ساعت 8 شب سر کار بودم...!!! خستگی پشت خستگی...!!! دوشنبه، یکی از همکارام صدام زد، گفت: مراقب فلانی باش، شرارت از چهره اش میباره و...!!! راست میگه، همین جوری هم هست...!!! سه شنبه که دیروز باشه، باز یکی دیگه از همکارا گفت که مواظب باش، پشتش گرمه(؟!) هر غلطی میخواد داره میکنه...!!! دیگه داره حالم بهم میخوره...!!! اما چون نیاز دارم، دارم تحمل میکنم، چاره ای هم نیست...!!! واسم دعا کن از این جااااااااا نجات پیدا کنم...!!! الان ساعت 1:16 دقیقه است، خیلی خسته و خوابم میاد، اما اگه نمینگاشتم ممکن بود یادم بره...!!! بدن درد دارم خفن، خستگی، بیخوابی، عصبی، نگران، کلافه، درد بی درمون، جیلیزو ویلیز...!!! آهان راستی دیشب روز مادر بود، واسه مامان چیزی نتونستم بگیرم جز یه جعبه شیرینی نون خامه ای، البت همیشه ناپلونی(ناپلئونی)(؟) میگیرم، نداشت، رفتم یه جا دیگه، یه چیز دیگه گرفتم...!!! از چادر پنگوئنی خیلی خوشم میاد...!!! راستی از پول کتابخونه ای که گرفتیم 100.000 تومنشو خودم دادماااااااا... ولی میگیرم ازش، اصن چه معنی داره خوووووووووووب...!!! دیگه نمی تونم...!!! بابای...!!!

پنجشنبه 6 تیره، تار، سرد، تنها، یـــــه آتـــــیـــــش پـــــاره کـــــه خـــــیـــــلـــــی ســـــردشـــــه...!!! دیشب که تا ساعت 3:40 بیدار بودم...!!! صبح هم که ساعت 7 بیدار شدم...!!! یه جورایی مجبور شدم تا 19 شب سر کار بمونم...!!! رفتیم جلسه واسه تغییرات وب سایت، ریئس گفت: تو چرا جا خالی دادی نظر بده...!!! تو اون وسطه سمنو خوردیم، شکلات هم خوردیم...!!! اصن حوصله نداشتم حرفی بزنم...!!! کلا با همه چیزشون مشکل دارم...!!! بعدش هم که رفتم کلاس عربی و نماز...!!! دیگه فکر کنم ساعت 17 اینا بود که زنگ زدیم از بیرون یه ساندویچ آوردن، که یکی از بچه ها اومد سیخونک زد، ولی مزه داد...!!! بعدش رفتم دو تا چیپس و ماست موسیر گرفتم اوردم، زدیم به بدن...!!! چه قده حال داد...!!! بعد اومده بود میگفت: رفاقت بو گرفته، رفاقت بو گرفته...!!! اون یکی اومده میگه، همشو خوردین ته دیگشو گذاشتین واسه ماااااااا...!!! حالی داد خداییش...!!! از همه مهمتر اگه گفتی؟!!! مشهد جور شد، واسه 26 تیر میریم مشهد...!!! 8 صبح، 11 شب...!!! حالی به هوووولی...!!! پروردگاراااااا شکرت...!!! پولش شد 87500...!!! که بچم گفت: بیلیطش با من، ناهار و شام اونجا با تو...!!! ما نیز قبولیدیم...!!! پروردگارااااااااااا مرا از این گیچی و توهم در بیاور...!!!

یکشنبه 9 تیر، ساعت 19:3 دقیقه...!!! چه قدر خستم... امان از این خودخواهی، غرور الکی، کرم ریختن و میس کال انداختن واسه کرم ریزون... تو آب پرتغالتو بخور... جیشووووووووووووووووو... غش ولو تو یه کیک بزرگ...!!! ای جاااااااااااااااااان...!!! جمعه یه 13 دقیقه دیر رسیدم سر کار... بعد نشستم سر رایت کردن 17 تا دی وی دی!!! نزدیک به 80 تا چیز کردم تو 17 تا دی وی دی!!! یه 4 ساعتی طول کشید... کلافم کرده بود دیگه خووووووووووب...!!! بعدش هم که بچه ها ماشین اوردن زدیم الکی بیرون... یه 2 ساعتی وقتمو گرفت الکی... ماشین یه جا پارک بود، منم پاهام تو کفش دیگه داغ کرده بودن... خوابیدم، پاهامو هم از پنجره کردم بیرون... یه یارو که رد شد یه نیگایی کرد که نگوووووووووو... مسخره الکی... خودشون هزار جور غلط که میخوان می کنن به ما که میرسه چشماشون میزنه بیرون...!!! موهام بلند شده، تو فکر زدنش بودم، هستم، دوس ندارم بزنم، خوشم میاد وقتی مامان با موهام بازی میکنه، می بافتشون، بابا تیکه می اندازه، آبجی حرص میخوره...!!! خودمم دو دلم که بزنم یا نه...!!! موندم چی کار کنم خووووووووووووب...!!! وقتی غل قل میخوره این ور اون ور میره دوس دارم اونقده که نگووووووووووووو...!!! سر پیچه دارم یه نمه، خشتم هااااااااااااااااا، ولی هشتممممممم...!!! تو راه یه موز هم خوردیم... شب هم که اومدم خونه اونقده خسته بودم که نگووووووووووو، حالا هی اس ام اس میدن، مگه ول میکنن، دیگه انرژیم تموم شد و کارم باز موند...!!! گـوشـی رو بـردار تـا صـدات یـه ذره آرومـم کـنـه، دلـم داره جـوووووون مـیـکـنـه...!!! یه مرض گرفته ای یهوووو زنگ زد، گوشی رو ورداشتم، الوووووووو الوووووووووووو... گفت: خط ها خرابه اس ام اس ها نمیرسه!!! موندم چی بهش بگم...!!! این کیه آخه...!!! هنگ کرده بودم...!!! صداش آشنا بود، و خیلی ضعیف...!!! خودش فهمید که هنگم قطع کرد، با اون یکی گوشی هم داشتم حرف میزدم، یه لحظه این دو تا داشتن با هم حرف میزدن، اصن حواسم به هیچ کدومشون نبود...!!! فقط میخواستم بدونم این لات کیه که زنگ زد، من هنگ کردم...!!!(زبون) یاد یه چیز افتادم که یه آب پرتغال خوری بود که وقتی نزدیک کامی باباش میشد هنگ میکرد...!!!(چه یادمه...!!! زبون...!!! یاد بگیر...!!!) طاقت نیوردم، چند مین بعد زنگ زدم و 4 دقیقه و 42 ثانیه فک زدیم...!!! فضولی؟ چه کار داری چی گفتیم...!!! شب دیگه با خستگی افتادم...!!! شنبه صبح که یه کله پشت تل بودم که هماهنگ کنم، زایشگاه، کتاب، کار و...!!! بعدش هم که رفتم سر کار...!!! شب تا اومدم خونه به اس ام اس ها جوابیدم و...!!! و یکهووووووو برقا رفت...!!! بازم کارام عقب افتاد...!!! تو اون تاریکی بابا یهوووووووووو داد زد که دانیاااااااااااااااااال...!!! برو یه نمه به خودت برس که اگه جواب بدن باید بریم خواستگاری...!!! دانیال: چی خونده؟ بابا: جامعه شناسی! 5 تا خواهرن، 4 تا برادر(شایدم بر عکس) سال آخره، 24 سالش هم هست...!!! دانیال گفت: من کامی دوس دارم...!!! بعدشم باید جوری باشه که، حداقل باید 1 سالی نامزد و از این جور حرفاااااااااا...!!! بابا گفت: با کدوم پول میخوای بری نامزد بازی؟ دانیال: همینی که هست...!!! میخواد بخواد، نمیخواد هم، اگه بخواد، من نمیخوام...!!! اَه اَه... فکر کنم ماست مالی شد رفت...!!! آهان راستی، دانیال گفت: استخاره کردی؟ بابا: هنوز ندیدیم که...!!! دانیال: مگه اونایی که استخاره کردی دیده بودی...!!! بابا جوابی نداشت که بده...!!! دانیال هم گفت: نخیر، اول استخاره کن بعدش...!!! عجب...!!! خستم هاااااااااااااا...!!! از 5شنبه تا حالا میخوام آپ کنم، نمیزارن...!!! اَه......!!! امروز هم از صبح سرم خیلی شلوغ بود، دانشگاه میخواستم برم واسه ثبت نام که نشد، یعنی پیچوندمش...!!! ساعت نمیدونم چند بود که یه مرض گرفته، وقتی داشتم با مدیرم حرف میزدم زنگ زد، بدو بدو دویدم گذاشتمش رو خفه شووووووو دیگه اَه...!!! همه بر گشتن نیگا کردن...!!! مرض داری دیگه، بی فرهنگ...!!! لات شدی واسه من حالا...!!!؟؟؟ یه حالی بگیرم من از تووووووووووووووووووو...!!! مـــا کـــه هـــمـــســـایـــه اشـــکـــیـــم، ولـــی بـــا دل تـــنـــگ، گـــر لـــبـــی، خـــنـــده زنـــد، یـــاد شـــمـــا مـــی‌افـــتـــیـــم...!!! گریه...!!! امروز ساعت 18 اینا بود دیگه نه؟ که ناهار خوردم...!!! بسه دیگه...!!! خستم، دلم یه چیزی میخواد بخورم هاااااااااااااااااااااااااااااااا اما نمی دونم چی...!!! دلم میخواد خنک باشه، نمیدونم، شاید آب پرتغال...!!! خداحافظی...!!!
به این سرو صدا گوش کنید...!!!

خیلی خستم... دلم میخواد برم بخوابمممممممممممممممم تا فردا صبح... الان ساعت 20:20 دقیقه است...!!! ولی الان ساعت 2:2 دقیقه بامداد است... تازه از خواب بیدار شدم...!!! گشنمه خیلی...!!!
حـــــالـــــش بـــــبـــــر: (1) (2) (3) (4) (5) (6) (7) (8) (9) (10)
يكى از اصحاب امام جعفر صادق عليه السلام حكايت كند: روزى در مِنى و عرفات در حضور آن حضرت مشغول خوردن انگور بوديم، كه فقيرى آمد و تقاضاى كمك كرد. حضرت يك خوشه انگور به آن فقير داد، فقير گفت: انگور نمى خواهم، چنانچه درهم و دينارى داريد، كمك نمائيد؟ امام صادق عليه السلام فرمود: خداوند به تو كمك نمايد. و فقير مقدارى راه رفت و سپس بازگشت و همان مقدار انگور را درخواست كرد، ولى حضرت چيزى به او نداد و فقط فرمود: خدا به تو كمك نمايد. بعد از آن، فقيرى ديگر آمد و درخواست كمك كرد؟ حضرت چند دانه انگور به او داد، فقير آن چند دانه انگور را گرفت و گفت: الحمد للّه ربّ العالمين، كه خداوند مهربان مرا روزى داد، و چون كه خواست برود امام عليه السلام به او فرمود: صبر كن، و دو دست مبارك خود را پر از انگور كرد و تحويل او داد. فقير بار ديگر خداى تعالى را شكر و سپاس گفت، و خواست حركت كند كه برود، حضرت فرمود: چقدر پول همراه دارى؟ فقير پول هاى خود را كه حدود بيست درهم بود نشان داد و حضرت نيز به همان مقدار درهم به او كمك نمود. هنگامى كه فقير پول ها را از آن حضرت گرفت، شكر و سپاس خداى را به جا آورد. و حركت كرد تا برود، حضرت فرمود: صبر كن و سپس پيراهن خود را درآورد و تحويل آن فقير داد و فرمود: آن را بپوش، فقير پيراهن را گرفت و پس از شكر خدا، نيز از آن حضرت سپاس، به جاى آورد، و دعاى خيرى در حقّ حضرت كرد و رفت. همچنين مرحوم شیخ طوسى و ديگر بزرگان آورده اند: شخصى به نام مفضّل بن قيس حكايت نمايد: روزى به محضر مبارك امام صادق عليه السلام وارد شدم، و بعضى از مشكلات زندگى خود و خانواده ام را براى آن حضرت بازگو كردم. امام عليه السلام به كنيز خود فرمود: آن كيسه را بياور. هنگامى كه كنيز كيسه را آورد، حضرت به من فرمود: در اين كيسه مقدار چهارصد دينار است، كه منصور دوانيقى آن ها را براى ما ارسال داشته است، آن ها را بردار و مشكلات زندگى خود و خانواده ات را برطرف نما. پس از آن كه كيسه را گرفتم، عرضه داشتم: ياابن رسول اللّه! من تقاضاى پول نكردم، بلكه خواستم در حقّ ما به درگاه خداوند متعال دعائى كنى، تا به دعاى شما گرفتارى هاى ما برطرف گردد. امام عليه السلام فرمود: مانعى ندارد، اين پول ها را بردار، و به همين زودى به درگاه خداوند سبحان دعا مى كنم، كه ان شاء اللّه، به خواسته هايت برسى. و در پايان به عنوان موعظه و نصيحت فرمود: مواظب باش كه اسرار زندگى و خانواده ات را براى هر كسى بازگو نكنى، كه خود را در نزد افراد، بى جهت سبك خواهى كرد.
خــورشــیــدُ ازم گـرفـتـن، شـكـر شــب ســتــاره پـیـداسـت...
یــه آتــیــش پــاره كــه خــیــلــى ســردشــه...!!!
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکين بولاية امـيـرالمومنين و الائمة الاطهار عليهم السلام!
يــا رب الــزهــراء بــحــق الــزهــراء اشــف صــدر الــزهــراء بــظــهــور الــحــجــه!
یــا عــلــى...!!!


ماهى گیرى شد به كمك   |